نوشته شده توسط:سمانه
آری، ای رسول، ای خلاصه هستی، ای مصطفا، تو بودی که کنگره های کاخ های ستم را فروریختی، دریاچه های کفر را خشکاندی، خواب آلودگان زمانه را پریشان ساختی، و سند محکومیت شرک و ظلم را به امضا رساندی. پس اینک سلامی سبز نثارت باد ای امین.
نوشته شده توسط:سمانه
- انسان در دین خود از دوستش تأثیر می پذیرد. پس لازم است که هر یک از شما در انتخاب دوست دقت کنید.
- کسی که به حقوق او توجه داری ولی او به حق تو توجه ندارد، رفیق خوبی نخواهد بود.
- بهترین خانه های شما خانه ای است که در آن به یتیمی احسان شود و بدترین خانه ها خانه ای است که در آن نسبت به یتیمی بدرفتاری و ستم شود.
- جوان بخشنده زاهد نزد خداوند محبوب تر از پیرمرد عابدی است که بُخل بورزد.
- خداوند دوست دارد بنده اش در طلب حلال سختکوش باشد.
- بهترین صدقه آموختن دانش و تعلیم آن به برادر دینی است.
- خوشا به حال کسی که از زیادگویی پرهیز کند و زیادی مال خود را در راه خدا انفاق نماید.
- در طلب دنیا معتدل باشید زیرا به هر کس هر چه قسمت اوست می رسد.
- روز قیامت هیچ کس قدم از قدم برنمی دارد مگر این که چهار چیز از او پرسیده شود 1ـ از عمرش که در چه راهی گذارند. 2ـ از جوانیش که چگونه و در چه راهی سپری کرد. 3ـ از مال و ثروتش که از کجا به دست آورده و در چه راهی مصرف کرده. 4ـ از محبت ما خاندان.
نوشته شده توسط:سمانه
روزی فردی آمد خدمت امام معصوم ( امام باقر و یا امام صادق علیهما السلام که تردید از بنده می باشد ) و به ایشان عرض کرد :
اگر روزی یکی از دوستان شما گناهی کند ، عاقبتش چگونه خواهد بود ؟
امام در پاسخ به وی فرمودند :
خداوند به او یک بیماری عطا می نماید تا سختی های آن بیماری کفاره ی گناهانش شود.
آن مرد دو مرتبه پرسید : اگر مریض نشد چه ؟
امام مجدد فرمودند : خداوند به او همسایه ای بد می دهد تا اورا اذیت نماید و این اذیت و آزار همسایه ، کفاره ی گناهانش شود .
آن مرد گفت : اگر همسایه ی بد نصیبش نشد چه ؟
امام فرمودند : خداوند به او دوست بدی می هد تا وی را اذیت نماید و آزار آن دوست بد ، کفاره ی گناهان دوست ما باشد .
آن مرد گفت : اگر دوست بد هم نصیبش نشد چه ؟!
امام فرمودند : خداوند همسر بدی به او میدهد تا آزار های آن همسر بد ، کفاره ی گناهانش شود .
آن مرد گفت :اگر همسر بد هم نصیبش نشد چه ؟
امام فرمودند : خداوند قبل از مرگ به او توفیق توبه عنایت می فرماید .
بازهم آن مرد از روی عنادی که داشت گفت : و اگر نتوانست قبل از مرگ توبه کند چه ؟
امام فرمودند :
نوشته شده توسط:سمانه
آدمی همیشه دنبال قطعه ای گم شده است،
هیچ آدمی را نمی توان یافت که قطعه خود را جستجو نکند
فقط نوع قطعه هاست که فرق می کند،
یکی به دنبال دوستی است
دیگری در پی عشق.
یکی مراد می جوید و یکی مرید.
یکی همراه می خواهد و دیگری شریک زندگی،
یکی هم قطعه ای اسباب بازی!
به هر حال آدم هرگز بدون قطعه خود یا دست کم
بدون آرزوی یافتن آن نمی تواند زندگی کند
گستره این آرزو به اندازه زندگی آدم است
و آرزوهای آدم هرگز نابود نمی شوند.
نوشته شده توسط:سمانه
پل نزدیك ماشین كه رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟".
پل سرش را به علامت تائید تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است".
پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است كه برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این كه دیناری بابت آن پرداخت كنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای كاش..."
البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزویی می خواهد بكند. او می خواست آرزو كند. كه ای كاش او هم یك همچو برادری داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:" ای كاش من هم یك همچو برادری بودم." پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با یك انگیزه آنی گفت: "دوست داری با ماشین یه گشتی بزنیم؟""اوه بله، دوست دارم." تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی كه از خوشحالی برق می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش كنم كه بری به طرف خونه ما؟". پل لبخند زد. او خوب فهمید كه پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد كه توی چه ماشین بزرگ و شیكی به خانه برگشته است.
اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بی زحمت اونجایی كه دو تا پله داره، نگهدارید.".
پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت كه پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت. او برادر كوچك فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره كرد :.. " اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه كه طبقه بالا برات تعریف كردم. برادرش عیدی بهش داده و او دیناری بابت آن پرداخت نكرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد . اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری كه همیشه برات شرح می دم، ببینی." پل در حالی كه اشكهای گوشه چشمش را پاك می كرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند.
برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند.
نوشته شده توسط:سمانه
بازی روزگار را نمی فهمم!
من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم!
داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند،
این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند.
همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم،
پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم.
انسان عاشق زیبایی نمی شود،
بلكه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!
انسان های بزرگ دو دل دارند؛
دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که میخندد و آشکار است.
همه دوست دارند که به بهشت بروند،
ولی کسی دوست ندارد که بمیرد ... !
عشق مانند نواختن پیانو است،
ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری. سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.
دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد،
پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.
اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است؛
محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود.
عشق در لحظه پدید می آید
و دوست داشتن در امتداد زمان
و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.
نوشته شده توسط:سمانه
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش
را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))،از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.
مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.
مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.
مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.شیطان در ادامه توضیح می دهد:

من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.
وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید.
به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.
نتیجه داستان:
کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد. این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید.
نوشته شده توسط:سمانه
یك مشت دانه گندم، توی پارچهای نمناك خیس خوردند؛ جوانه زدند و سبز شدند. كمی كه بالا آمدند، دورشان را روبانی قرمز گرفت و همسایه سكه و سیب شدند.بشقاب سبزه آبروی سفره هفتسین بود.
دانههای گندم خوشحال بودند و خیالشان پر بود از رقص گندمزارهای طلایی. آنها به پایان قصه فكر میكردند؛ به قرص نانی در سفره و اشتیاق دستی كه آن را می چیند. نان شدن بزرگترین آرزوی هر دانه گندم است.
اما برگهای تقویم تند و تند ورق خورد و سیزدهمین برگ پایان دانههای گندم بود.
روبان قرمز پاره شد و دستی دانههای گندم را از مزرعه كوچكشان جدا كرد. رویای نان و گندم تكهتكه شد. و این آخر قصه بود.
دانهها دلخور بودند، از قصهای كه خدا برایشان نوشته بود.
پس به خدا گفتند: این قصهای نبود كه دوستش داشتیم، این قصه ناتمام است و نان ندارد.
خدا گفت: قصه شما كوتاه بود، اما ناتمام نبود. قصه شما، قصه جوانه زدن بود و روییدن. قصه سبزی، قصهای كه برای فهمیدنش عمری باید زیست.
قصه شما، قصه زندگی بود و كوتاهی اش، رسالتتان گفتن همین بود.
خدا گفت: قصه شما اگرچه نان نداشت، اما زیبا بود، به زیبایی نان.



نوشته شده توسط:سمانه
به پسرکی که آدامس میفروشد و تو هرگز نمیخری ،نخند!
به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه میرود و شاید چندثانیه کوتاه معطلت کند ،نخند!
به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه پیراهنش جمع شده نخند!
به دستان پدرت،
به جارو کردن مادرت،
به همسایهای که هر صبح نان سنگگ میگیرد،
به راننده ی چاق اتوبوس،
به رفتگری که در گرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد،
به راننده آژانسی که چرت میزند،
به پلیسی که سر چهارراه با کلاه صورتش را باد میزند،
به مجری نیمه شب رادیو،
به مردی که روی چهارپایه میرود تا شماره کنتور برقتان را بنویسد،
به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته و در کوچهها جار میزند،
به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت میریزد،
به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی،
به پشت و رو بودن چادر پیرزنی در خیابان،
به پسری که ته صف نانوایی ایستاده،
به مردی که در خیابانی شلوغ ماشینش پنچرشده،
به مسافری که سوار تاکسی میشود و بلند سلام میگوید،
به فروشندهای که به جای پول خرد به تو آدامس میدهد،
به زنی که با کیفی بر دوش به دستی نان دارد و به دستی چند کیسه میوه و سبزی،
به هول شدن همکلاسیات پای تخته،
به مردی که در بانک از تو میخواهد برایش برگه ای پرکنی،
به اشتباه لفظی بازیگر نمایشی،…
… نخند، نخند که دنیا ارزشش را ندارد که تو به خردترین چیزهای نابجای آدمهایی بخندی که هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پر دردسری دارند، آدمهایی که هرکدام برای خود و خانوادهای همه چیز و همه کسند، آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا میکنند، بار میبرند، بی خوابی میکشند، کهنه میپوشند، جار میزنند، سرما و گرما میکشند و گاهی خجالت هم میکشند، … خیلی ساده … نخند …
دوست من! هرگز به آدمها نخند، خدا به این جسارت تو نمی خندد. اخم میکند.
نوشته شده توسط:سمانه
30 مهره : نشان گر 30 شبانه روز یک ماه
نوشته شده توسط:سمانه
- آنچه آدمی را والا می کند مدت احساس های والا در اوست نه شدت احساس ها...
- برای ابراز محبت منتظر نمانید تا موعد آن فرا برسد، چرا که شما هرگز نمی دانید چقدر زود موعد آن دیر می شود.
- دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند.
- آرام باش، توکل کن، تفکرکن، آستین ها را بالا بزن، آنگاه دستان خداوند را می بینی زودتر از تو، دست بکارشده است.
- آنکه برای رسیدن به تو از همه کس میگذرد عاقبت روزی تو را تنها خواهد گذاشت.
نوشته شده توسط:سمانه
مأموری شب گردی می كرد. ازخانه ای گذشت و صدایی از آن شنید. مشكوك شد و از دیوار بالا رفت. مردی را در حال گناه دید. گفت: ای دشمن خدا، آیا خیال كردی كه خدا تو را می بخشاید در حالی كه تو گناهكاری؟
مرد گفت: ای مأمور اگر من یك گناه و خطا كردم، تو مسلماً سه گناه كردی.
1- خداوند می فرماید:ولاتجسسوا (حجرات- 49)، تفتیش نكنید و تو در این مورد جاسوسی كردی.
2- و فرمود: و اتوا البیوت من ابوابها (بقره 189) خانه ها را از درهایشان وارد شوید وتو از دیوار بالا آمدی.
3- و فرمود: فاذا دخلتم بیوتاً فسلموا (نور- 61) هرگاه داخل خانه ای شدید، سلام كنید و تو سلام نكردی.
آن گاه افزود: آیا دیگر گمان بد نمی كنی اگر من از تو صرف نظر كنم؟
مأمور گفت: آری به خدا قسم، دیگر تكرار نمی كنم.
پس صاحب خانه گفت: برو كه من از تو گذشتم.
نوشته شده توسط:سمانه
بعضی از اهل معرفت گفته اند: بسم الله الرحمن الرحیم 19
حرف است و زبانه های دوزخ نیز 19 تا می باشند، چون بنده مومن خدا تلفظ
بسم الله نماید خدای تعالی به هر حرفی یکی از زبانه های دوزخ را از او
دفع میکند.اهل معرفت گفته اند: گناه چهار نوع است: گناه در روز و گناه در شب و هر یک از گناهان روز و شب یا آشکار است و یا پنهان و کلمات بسم الله هم چهارتا است، پس هر کس از روی اعتقاد به بسم الله تلفظ کند خدای تعالی هر چهار گناه او را بیامرزد.
در حدیث دارد کسی که یک مرتبه بسم الله الرحمن الرحیم
بگوید به عدد هر حرفی چهار هزار حسنه برایش نوشته و چهار هزار گناه برای
او محو و چهار هزار درجه برای او بالا برده میشود.خداوند می فرماید: به عزت و جلالم قسم هر کس از امت محمد بگوید بسم الله الرحمن الرحیم اجر و ثواب هفتصد سال عبادت برایش می نویسم و کسی که بسم الله الرحمن الرحیم را به خط زیبا بنویسد بهشت برای او واجب می شود.
و کسی که بسم الله الرحمن الرحیم را بالای درب خانه اش بنویسد از هلاک شدن ایمن می شود.
در خبر است که فرعون پیش از آنکه ادعای خدایی کند امر کرده بود که بالای درب قصرش کلمه بسم الله الرحمن الرحیم را نوشته بودند و چون ادعای خدایی کرد و موسی از ایمان او نا امید شد شکایت او را به خداوند عزیز کرد.
از طرف پروردگار خطاب رسید، ای موسی تو در کفر او نظر داری و هلاک او از من میخواهی اما نظر من در آن کلمه عظیمه است که بالای قصر وی نوشته شد. قسم به عزت و جلال خودم تا آن نام در انجا نوشته است من او را عذاب نمی کنم.
چون خدای متعال خواست او را عذاب کند اول آن نوشته را زایل گردانید و بعد از آن عذاب بر او فرستاد.
نفایس الاخبار-ص400
طیب البیان-ج1-ص86
منهج الصادقین-ص33
چند روایت از پیامبر اكرم شنبه 1 بهمن 1390
یک روایت تکان دهنده شنبه 17 دی 1390
قطعه گمشده پنجشنبه 8 دی 1390
زندگی به همین زیبایی است.... دوشنبه 5 دی 1390
بــازی روزگـــار دوشنبه 5 دی 1390
شیطان و نمازگذار جمعه 18 آذر 1390
قصهای به زیبایی نان جمعه 18 آذر 1390
خدا به این جسارت تو نمی خندد..... دوشنبه 23 آبان 1390
فلسفه ی پیدایش تخته نرد یکشنبه 8 آبان 1390
خدا... یکشنبه 8 آبان 1390
سخنان تامل برانگیز دوشنبه 11 مهر 1390
كدام گناه بدتر است؟ دوشنبه 11 مهر 1390
شعری زیبا از حسین منزوی جمعه 1 مهر 1390
اثرات بسم الله ... پنجشنبه 17 شهریور 1390
لیست آخرین پستها
تبلیغات

